فراست
  
 :: گاهنگارهای حسین فراست‌خواه درباره انسان، فرهنگ، شهروندی، حقوق، فلسفه و اخلاق ::
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 

آرشیو

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
نقد کتابی از اسکار وایلد

کتابی که چهل سال دیر ترجمه شد

سوسیالیسم و فردگرایی

اسکار وایلد

ترجمه: باوند بهپور

نشر چشمه

چاپ اول: ۱۳۸۶

تیراژ: ۱۵۰۰

قیمت: ۱۶۰۰ تومان

 

از نابخت‌یاری ماست که اوضاع فرهنگ و اقتصاد به گونه‌ای فراپیش آمده که تولیدهای فرهنگی به نحوی چشمگیر کاهش یافته و ملاحظه‌های بازاری (در معنای منفی آن) جای نگرش محتوایی را گرفته‌است. در این میانه نه نشر چشمه مقصر است و نه ناشران دیگر. چندی پیش با دوستان گرد آمده‌بودیم و از آنجا که دو تن از ایشان را قصد بر آن بود تا کتابی به چاپ برسانند و ناشری نبود که کتاب اینان را برگیرد و به زیور طبع بیاراید، دوست دیگری که ویراستار یکی از ناشران خوب بود، از معیارهای ناشرها برای چاپ کتاب سخن گفت. اینکه در وهله نخست، بیشتر به ترجمه گرایش دارند و سپس به نامی بزرگ که بر جبین کتاب نقش بندد.

نخستین تصوری که از عنوان «سوسیالیسم و فردگرایی» به مخاطب دست می‌دهد، کتابی دست‌کم در حوزه فلسفه سیاسی است. «اسکار وایلد» نیز نامی است که به گوش‌ها آشناست. جوان‌های تازه‌کار در خواندن نیز، رغبت بیشتری به خواندن کتابی کم‌حجم نشان می‌دهند که هم عنوان‌اش مفاهیم کلان را در بر گرفته و هم نام نویسنده‌اش به گوش آشناست و آدم معروفی را می‌ماند و هم ناشرش از ناشران معتبر و خوشنام است. در این میان، مترجم نیازی به اثبات خویش ندارد، زیرا سه فاکتور پیش‌گفته، کفایت می‌کنند. در مواقعی که یکی از آن سه مورد، یعنی نام کتاب، نام نویسنده و یا نام ناشر چندان آشنا نباشد، یک مترجم نام‌آور لازم است که به میدان آید و فروش کتاب را تضمین کند. ترجمه هم در این روزگار کاری آشفته است و هیچ سامانی ندارد و مترجمان زبردست و توانمند نیز روی به کارهای سفارشی آورده‌اند؛ هرچند که از شنیدن این سخن خوشحال نمی‌شوند.

در مقام بیان صادقانه، من به عنوان یک خواننده کوچک در حوزه علوم‌انسانی، ترجمه و انتشار این کتاب را خالی از فایده یافتم. به رغم آنکه متن اصلی را ندیده‌ام، اما زبان ترجمه فاصله بسیاری با زبان یک ادیب و یا یک شاعر دارد. زبان ترجمه، زبانی است کاملا معمولی و حتی در جاهایی به ادبیات گفتاری پهلو می‌زند و در برخی موارد نیز قادر به انتقال منظور و مفهوم نبوده‌است و بنابراین به «اضطراب زبانی» دچار شده‌است.

نام اصلی کتاب، «روح انسان تحت نظام سوسیالیستی» است که نخستین بار در ۱۸۹۰ و دیگربار پنج سال بعد و نهایتا ۳۹ سال پیش (۱۹۶۹) به چاپ رسیده‌است. در آن دوره با توجه به اینکه گفتمان چپ، گفتمان غالب بود، جزواتی اینچنین بسیار به چاپ می‌رسید و عموما نیز از روش‌شناسی علمی درستی پیروی نمی‌کرد. اسکار وایلد در این مورد، در اثنای کار ادبی، طنز و نمایشنامه، یادداشت‌هایی هم درباره سوسیالیسم و انسان می‌نویسد که ربطی به حوزه اصلی کارش ندارد. به عنوان یک فرد او حق دارد از هرچه می‌خواهد و از هرچه متأثر می‌شود بنویسد، اما اینکه بیاییم و هرچه را که این قبیل افراد نوشته‌اند، ترجمه کنیم، قدری بیراه رفته‌ایم.

با این همه، مقاله «روح انسان تحت نظام سوسیالیستی» می‌تواند به عنوان یک متن سرگرم‌کننده و طنزآمیز خوانده شود. مقاله با این جمله آغاز می‌شود: «بی‌تردید بزرگ‌ترین فایده سوسیالیسم این است که از نکبت زیستن برای خاطر دیگران نجات‌مان می‌دهد». بعد ناگاه حمله می‌کند به مهربانی و نیکوکاری؛ می‌نویسد «نیکوکاری شرهای فراوانی به دنبال دارد و افراد را فاسد و حقیر می‌کند».

تصور او از تحقق سوسیالیسم این است: «در نظام سوسیالیستی طبعا تمامی اینها [فقر، گرسنگی و ...] تغییر خواهد کرد. دیگر کسی در دخمه‌های بدبو و در میان کهنه‌پاره‌های متعفن نخواهد زیست و در محیطی غیرقابل تحمل و مهوع، کودکان نحیف و تکیده از گرسنگی بار نخواهد آورد. دیگر امنیت اجتماع به وضع هوا بستگی نخواهد داشت... تمامی اعضای اجتماع در ثروت و خوشبختی اجتماع سهیم خواهند بود و با یک یخبندان وضع هیچ‌کس بدتر نخواهد شد».

دیدیم که سوسیالیسم و کمونیسم چه آثاری در نقاط گوناگون گیتی برجای گذاشتند، با تمام این تجربیات سهمگین، بازگشت به این پارادایم، فاجعه غمباری بیش نیست. از همین رو می‌گویم که این کتاب چه خاصیتی دارد که ترجمه و چاپ می‌شود؟ آیا یک اثر ادبی است؟ اگر چنین است، چیزی در ترجمه‌اش هویدا نیست. آیا در جریان‌شناسی مکاتب، رژیم‌ها و یا ساخت‌های اجتماعی، اثری تاریخی و مورد استناد است؟ آیا شناختی از فلسفه سوسیالیسم به ما می‌دهد؟ این کتاب، آرزوها و پندارهای یک فرد معمولی است که از قضا همین فرد در ساحتی دیگر، یک نویسنده مشهور هم هست.

دیگر اشاره نمی‌کنم به حمله‌هایی که وایلد بر مالکیت خصوصی کرده‌است. آیا واقعا مسئله ما در ایران، لغو مالکیت خصوصی است؟ مضحک‌تر آنکه او خانواده و ازدواج را زیر سوال برده‌است؛ یعنی در اواخر قرن ۱۹ هنوز همان حرف‌هایی را می‌زند که افلاطون قرن‌ها پیش از میلاد می‌گفت و نگون‌بخت‌تر از همه ماییم که در قرن ۲۱، این چیزها را می‌خوانیم و ترویج می‌کنیم. با هم بخشی از آن را می‌خوانیم: «سوسیالیسم زندگی خانوادگی را از هم می‌پاشد. با لغو مالکیت خصوصی، ازدواج به شکل فعلی‌اش محکوم به فنا خواهد بود».

دو مقاله دیگر نیز در این کتاب گنجانده شده‌اند که درباره وضع زندان‌ها در آن دوران است. در پشت جلد کتاب نوشته شده که این مقالات با مباحث پسامدرن مطرح در حیطه مطالعات فرهنگی و به ویژه نظریات فوکو همخوانی عجیبی دارند. باید گفت که ربط دادن این یادداشت‌ها به پست‌مدرنیسم و فوکو و مطالعات فرهنگی، فقط از عدم شناخت فوکو، پست‌مدرنیسم و مطالعات فرهنگی ناشی می‌شود. فوکو در اثر سترگ خود «مراقبت و تنبیه» دست به کاری پژوهشی زده‌است. اگر بخواهیم اینقدر بی‌مبالات باشیم، باید تمام گزارش‌های بازرسان زندان‌ها و خاطرات زندانیان و سخن‌های عموم (که خود را صالح در اظهارنظر درباره همه چیز می‌دانند) را هم‌طراز با آثار فوکو بدانیم. فارغ از این، برای آشنایی با نظام عدالت کیفری در دوره‌های مختلف تاریخ و در کشورهای گوناگون، منابع دقیق‌تر و بهتری وجود دارند. همینطور درباره اصلاح زندان‌ها و نظریات جدید درباره مجازات حبس کتاب‌های فراوانی هست که عموما با تلاش تیم پژوهشی (متشکل از حقوقدان و جامعه‌شناس و روانشناس) نوشته شده‌اند و جای این کتاب‌ها در لیست انتشارات ما بسیار خالی است.

* این یادداشت در صفحه کتاب اعتماد دیروز به چاپ رسید. اینجا


 
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
اخلاق و سیاست در بازخوانی ماکیاولی

 

بازخوانی ماکیاولی

شهروند به جای شهریار

نیکولو ماکیاولی

حسین فراستخواه

 

در آغاز باید یادآوری کنم که آنچه می‌خوانید، بازنویسی یادداشت‌هایی است که در تابستان 84 طی گفت‌وگو با یک دوست ایتالیایی جمع‌آوری کرده‌بودم و در پروراندن ایده این نوشتار، مرهون راهنمایی‌های فکری او هستم.

برای بسیاری از ما، داوری درباره «اخلاق ماکیاولی»، کاری به غایت سهل و مختصر می‌نماید. این اندیشمند فلورانسی، عموما به عنوان اصلی‌ترین مبین رویکرد غیراخلاقی به سیاست شناخته می‌شود که به «خشونت» و «فریب» مشروعیت می‌بخشد. او را آفریدگار این جمله بدنام می‌شناسیم که «هدف، وسیله را توجیه می‌کند» و نیز کسانی را که از این مشرب می‌نوشند، ملقب به «ماکیاولیست» (Machiavellian) می‌کنیم. اما در واقع، چیزی بیش از برداشت عرفی و تعبیر عامیانه از خلق و خو و شخصیت او وجود دارد. از همان هنگام که «شهریار» (Il Principe) را می‌نویسد، آماج حمله‌های گسترده سیاسی و فلسفی می‌شود که همگی با بدگمانی، اندیشه‌هایش را درباره هنجارهای اخلاقی به چالش می‌کشند. آنچه جالب و تا حدی متناقض (Paradoxical) می‌نماید، این است که ماکیاولی را به سختی می‌توان خارج از حوزه فرهنگ کاتولیک قرار داد. او هرگز تئوری‌های بدعت‌آمیز در زمینه دین صورت‌بندی نکرده‌است. با این همه کلیسا و اندیشمندان کاتولیک هستند که با ژان بُدَن (Jean Bodin) آغاز شده و زهرآلودترین اتهامات را در باب غیراخلاقی بودن احکام او صادر می‌کنند. البته در این‌باره باید گفت که دلیل چنین واکنش‌هایی به یقین، سیاسی بود و به جمهوری‌گرایی (Republicanism) ماکیاولی باز می‌گشت؛ زیرا وی نقش کلیسا را در اعمال حجت [= اتوریته] در امور گوناگون و ایجاد دکترین اجتماعی کلیسا[1]، نقد می‌کرد و نمی‌پذیرفت.

به هر رو فارغ از بحث ایدئولوژیک، ماکیاولی را نمی‌توان از قلمرو اخلاق نفی‌بلد کرد و از همین رو می‌توان گفت‌وگو در باب «ماکیاولی و اخلاق» را امکان‌پذیر دانست.

آیزایا برلین در مقاله «اصالت ماکیاولی»[2] به نحوی بسیار متقاعد کننده، توضیح می‌دهد که برخلاف کاریکاتور عوامانه «ماکیاولی بی‌اخلاق»، تمام اندیشه‌های سیاسی وی مبتنی بر یک گزینش قدرتمند اخلاقی است که به تشکیل، امنیت و منافع جمهوری (res publica) اولویت اخلاقی می‌دهد.

البته ماکیاولی قطعا در گذاشتن منافع جمهوری به مثابه بنیاد اندیشه اخلاقی‌‌اش خلاصه نمی‌شود. در سال‌های آغازین سده 21، ما با تحمل فشار و کشمکش‌های بسیار و تناقضات فراوان، همچنان در همان پارادایم [= سرمشق] زندگی می‌کنیم؛ پارادایم واقع‌گرایی ملی (Nationalist Realism). چه چیزی به اصطلاح ماکیاولیستی‌تر از این که بگوییم «فقط کشور من؛ چه درست، چه غلط»؟ تفکری که به نظر می‌رسد به طور گسترده در میان فرهنگ‌ها – حتی آنها که خود را متأثر از منش ملی کاملا اخلاق‌گرایانه می‌دانند- نفوذ کرده و تقسیم شده‌است. چگونه می‌توانیم ماکیاولی را متهم به بی‌اخلاقی کنیم، اما تفکر واقع‌گرایانه را در روابط بین‌الملل بپذیریم؟ کیست که بتواند درک ماکیاولی از نقش خشونت در پیگیری اهداف سیاسی و دفاع از مشروعیت اخلاقی جنگ را تقبیح یا متهم کند؟

به نظر می‌رسد مسئله، تنها مسئله قلمروهای شناسایی تکالیف و الزامات اخلاقی در میان دیگر افراد انسانی و اجتماعات است. مسئله، دامنه این حوزه‌های شناخت اخلاقی است که با تغییر واقعیات تاریخی و فرهنگی دگرگون می‌شود، نه ذات و ماهیت آنها. در اینجا به نظر می‌رسد نیازمند تأمل و نقد جدی در نگاه ذات‌باور به اخلاق باشیم.

ما (ما = متمدن‌ها)، خوشبینانه گمان می‌کنیم که به سطوح اخلاقی بس فراتر از اخلاقیات قرن شانزدهم نایل شده‌ایم که مفاهیم آن به طور شفاف توسط ماکیاولی هجی شده‌است. ما قرن بیست‌ویکمی‌ها اکنون شاهد مصادیق بارز پسرفت اخلاقی هستیم؛ رویارویی با دشمنانی که مدعی مشروعیت تروریسم هستند. عده‌ای بحث‌های کاملا جدی له و علیه «شکنجه» یا «جنگ پیشگیرانه» می‌کنند و گروهی دیگر کنوانسیون‌های ژنو را که مبتنی بر رعایت اصول اخلاقی قوی در قایل شدن تمایز میان نظامیان و غیرنظامیان است، «منسوخ» و «مهجور» می‌نامند. این وضعیت، چیزی نیست جز پسرفت حقوقی، سیاسی و البته پسرفت اخلاقی.

آیا ما بدل به ماکیاولیست‌های جدید می‌شویم؟ اگر هم بخواهیم درگیر این بیان کلیشه‌ای نشویم که «ماکیاولی خود ماکیاولیست نبود»، پرسش این است که آیا ما نهایتا از سفسطه‌های لفظی و فریب ایده‌آلیسم و صلح‌طلبی ریاکارانه دست می‌کشیم تا رودرروی درآییم با واقعیت، مگر بتوانیم به نحوی مسئولانه و جوانمردانه حریف‌اش شویم؟

باید هشیار و محتاط باشیم و بدانیم کسانی که می‌خواهند از بقای قدرت‌شان اطمینان حاصل کنند، مایلند محدودیت‌های قواعد حقوقی و اخلاقی را در هم شکسته و دور بیندازند و نیز گرایش شگفتی به دراماتیزه کردن تهدیدها و قدرت اهریمنی دشمن نشان می‌دهند. مهم‌تر از آن ما باید به این واقعیت آگاه باشیم که ممکن است نظرپردازان «اخلاق اضطرار» (emergency ethics) برنامه پنهانی داشته باشند مبنی بر یک فرض تئوریک دیگرسان؛ از آن‌گونه که «دولت استثنا»ی کارل اشمیت[3] دارد. راهی مستقیم که ماکیاولی را به اشمیت وصل کند، وجود ندارد. این فلورانسی شریف هرگز نه به نفع میلیتاریسم و نظامی‌گری و نه در مدح استبداد و حکومت مطلقه، سخنی نرانده‌است. شاید بتوان نهیب زد که هیچ کس نباید «شهریار» را صرف‌نظر از «گفتارها» بخواند.

یک تئوری ضد دموکراتیک ذاتا جابرانه که به دلخواه از استثنا، قاعده می‌سازد و با نظامی‌گری تمام سیاست را به دوگانگی ابدی دوست/دشمن فرو می‌کاهد، در حقیقت سیاست را تبدیل به استمرار جنگ در معنایی دیگر می‌کند؛ نظریه‌ای که منتهی به تفسیر دلخواه از فیزیولوژی اجتماعی و آسیب‌شناسی مقابله و خشونت می‌شود.

اما بازخوانی اخلاق ماکیاولی از چه نظر می‌تواند در آغاز قرن بیست و یکم هم درست و هم معنی‌دار باشد؟ فکر می‌کنم باید به طور مشخص بر خصلت جمهوری‌خواه ماکیاولی و باور عمیق او به امکان خلق اجتماع انسانی مبتنی بر شهروند تمرکز کنیم. در واقع به نظر می‌رسد پروژه او یک برنامه پیشرو و مترقیانه بود نه یک جریان یوتوپیایی ارتجاعی.

شهامت ماکیاولی (در اینکه نیک‌نامی را فدای بیان واقعیت کرد)، آگاهی او از واقعیت بی‌غش، صداقت، یکرنگی و بی‌ریایی‌اش و نیز تعهد جمهوری‌خواهانه‌اش، همه می‌تواند ما را کمک کند، به شرطی که قادر باشیم جوهره سیاست و اخلاق او را فراچنگ آوریم؛ به ویژه در این برهه در هم تنیده و مسئله‌دار [= پروبلماتیک] توسعه و تکوین بشر.

نگاه ساده به آرای ماکیاولی، تنها برداشتی که در پی دارد، مواجه شدن با مشاوری است که تنها در اندیشه حفظ مقام یک حکمران ظالم است. اما اندیشه دموکراتیک توانایی این را دارد که هم از منظر سیاست و هم از نگر اخلاق، به تمییز امر پایدار از امر احتمالی در اندیشه ماکیاولی برسد. آنچه در زمان ما، پایا و همیشگی و البته روا و معتبر است، ایده‌آل جمهوری است و آنچه احتمالی و تاریخی است، نقش یک فرد حکمران است. آنتونیو گرامشی این مسئله را با منتهای وضوح می‌بیند و به «کارکرد» متمرکز می‌شود و نه بر فردیت شهریار. پیشنهاد گرامشی، جایگزین‌سازی «شهریار» با یک «موجودیت جمعی» (collective body) است. در مقام یک کمونیست، او تجسم «شهریار» را در «حزب» می‌بیند، اما نظریه دموکراتیک امروز می‌تواند مفهوم «شهریار جمعی» (collective prince) را با ترجمه به نقش یک «شهروندی سازمان‌یافته و پلورالیستی» حفظ کرده و توسعه بخشد.

ماکیاولی را نمی‌توان پندگوی فرمانروایان ظالم دانست. خواندن سرفصل مطالب «گفتارها» کافی است تا او را از این شائبه مبرا کنیم. در این صورت، نخواهیم توانست با ریمون آرون هم‌آواز شویم که معتقد است مشاوره‌هایی که «شهریار» و «گفتارها» می‌دهد، منتهی به تئوری خودکامه و مرثیه آزادی شده و بسیاری از مشکلات را ناگشوده باقی می‌گذارد.

به نظر می‌آید ماکیاولی می‌تواند اندیشمندی برای تمام زمان‌ها باشد و در عین حال در زمینه تاریخی‌اش مطالعه شود. خوانش «شهریار» ما را با یک سناریوی مشخص سیاسی روبرو می‌کند که مشاوره‌هایی گاه خبیثانه به حکمران می‌دهد، اما در پشت این چهره، یک جمهوری‌خواه وطن‌دوست است که زندگی می‌کند، می‌اندیشد و می‌نویسد.

درک ماکیاولی از شرایط ملال‌انگیز قرن شانزدهم ایتالیا را با پارادایمی که مایکل والزر آن را «اخلاق اضطرار» می‌نامد مقایسه کنیم. به عقیده والزر در مواقع «اضطرار بزرگ» (supreme emergency) سرپیچی از اصول اخلاقی انکارناپذیر تلقی شده و توجیه می‌شود؛ آن هم نه با رجوع به اصول محکم‌تر و والاتر اخلاقی، بلکه با به میان‌کشیدن امور محتمل‌الوقوع و نمایشی. باری، هویداست که چنین نگاهی از کجا نشأت می‌گیرد و به کجا می‌انجامد. چنین می‌شود که والزر پس از فصل «اخلاق اضطرار»، فصل سپسین را با این عنوان شروع می‌کند: «تروریسم؛ نقد عذرها». او در این فصل به تبیین این نظریه می‌پردازد که در «مواقعی» ترور بهانه‌ای نمی‌خواهد، و می‌بینیم امروز چه کنش‌هایی در راستای مبارزه علیه تروریسم با ظاهری حق‌به‌جانب صورت می‌گیرد. دقیقا به همان اندازه که والزر در کتاب «جنگ‌های عادلانه و ناعادلانه»[4]، بمباران غیرنظامیان طی جنگ دوم جهانی را «تروریستی» می‌نامد، در تازه‌ترین کتاب خود آن را بر مبنای «اخلاق اضطرار» توجیه می‌کند. البته در مقیاس‌های کوچک‌تر نیز شنیدن اینکه برنده نوبل صلح در جایی نظر به «ضرورت» اعدام یک فرد می‌دهد، به همان اندازه وحشتناک و مهیب است.

در پایان بد نیست اشاره‌ای کنم به آنتونیو نگری، فیلسوف هموطن ماکیاولی که اخیرا به ایران نیز آمده بود. او معتقد است که ماکیاولی نظریه‌پرداز دولت مدرن نیست، ولی در عوض، نظریه‌پرداز فقدان بسیاری از شرایط و وضعیت‌ها برای یک دموکراسی است.

·          این یادداشت دیروز در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد به چاپ رسید.

·          لینک صفحه اینترنتی: اینجا

·          لینک نسخه پی‌دی‌اف: اینجا

 

 

پی‌نوشت‌ها:

[1] قرار گرفتن کلیسا در مقام ارزیابی‌کننده ایمان و سایر اقتضائات و مناسبات جهت سازوار کردن اصول اخلاقی با مصالح اجتماعی و نیازهای سیاسی

[2] Isiah Berlin, "The Originality of Machiavelli", in Against the Current. Essays in the History of Ideas (The Hograth Press, London 1980) p. 25-79

[3] State of Exception

[4] Michael Walzer; Just and Unjust Wars: A Moral Argument With Historical Illustrations


 
پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387
لحظه، زیبایی، لذت و کار

ادیسون در سنبن پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت، و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می‌کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز
اختراعی جدید در آن شکل می‌گرفت تا آماده بهینه‌سازی و ورود به بازارشود.

در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش‌نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی برنمی‌آید و تمام تلاش ماموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می‌کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می‌کند. پسر تصمیم گرفت‌ جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می‌اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می‌برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ‌آمیزی شعله ها را‌ می‌بینی؟ حیرت آور است! من فکر می‌کنم که آن شعله‌های بنفش به علت‌ سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش
امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیست پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته‌ای؟

پدر گفت:  پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکــر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

* با تشکر از اردشیر عزیز برای فرستادن این متن.


 
پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387
واقعیت

 

همینطوری که نگاه می‌کردم، کم‌کم تصویر تار شد و چیزی در دماغم احساس کردم و یکهو اشکی از چشمم افتاد روی گونه‌ام و همینطور سر خورد بالای لبم. مجبورم کرد که با دستم پاکش کنم و دماغم را بکشم و چشم‌هایم را بفشارم و بگذرم...

N


 
یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387
ضرب‌المثل

روی گدا سیاهه ولی کیسه‌اش پره.

 

***

وقتی این ضرب‌المثل رو به یادم میارم، یاد خیلی چیزا میفتم. شما هم دور و برتون رو یه نگاهی بندازین، ملتفت میشین.


 
شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
لیبرالیسم و روشنفکران

امروز سالنامه اعتماد منتشر شد. یادداشتی خواسته بودند درباره «لیبرالیسم و روشنفکری» که البته با مقدار قابل توجهی حذف به چاپ رسیده‌است [به بهانه کمبود فضا]. به هر حال من متن کامل را در وبلاگ می‌گذارم.


 

لیبرالیسم و روشنفکران

 

حسین فراستخواه

 

  • بنیادهای اخلاقی لیبرالیسم

در آغاز، این یادآوری ضروری است که لیبرالیسم مجموعه‌ای از ارزش‌ها و نهادها است. همچنین هنگامی که سخن از «لیبرال» یا «لیبرالیسم» به میان می‌آید، منظور، همان معنای مورد نظر اکثریت عالمان سیاسی است که در نوشته‌های آکادمیک درباره تاریخ اندیشه‌های سیاسی به کار می‌برند. در این نوشته‌ها، «لیبرالیسم» به جریان‌های اصلی ارزش‌ها و نهادها اطلاق می‌شود که قریب به دویست سال بر جهان غرب سیطره داشته‌اند و در آن مردان و زنان، آزاد و برابر انگاشته می‌شوند و حقوق فردی محفوظ است. دولت‌ها محدودند و حکومت قانون و دولت مبتنی بر حقوق، نهادهایی ضروری به شمار می‌روند. برخی مایلند این مجموعه ارزش‌ها و نهادها را «لیبرالیسم کلاسیک» نام نهند. اما در این نوشتار «لیبرالیسم» و «لیبرالیسم کلاسیک» مترادف هم در نظر گرفته شده‌است.

وقتی آثار لیبرال‌های کلاسیک را می‌خوانیم، دو مضمون ظاهرا متقابل، به چشم می‌خورد. نخست، فرضی عمومی وجود دارد که بر مبنای آن، «انتفاع عقلانی شخصی» تمام کنش‌های بشری را احاطه می‌کند. نام این را انگاره نفع شخصی می‌گذاریم. دوم، شناختی هست بر این اساس که نفع معقول شخصی، سائق کنش‌های بشری در تمام حالات و شرایط نیست، بلکه به جای آن مردمان اغلب بر اساس هوس‌ها و هیجانات خویش حرکت می‌کنند؛ کنش‌هایی بر اساس احساسات غیرعقلانی و باورهای ناحسابگر. این دو انگاره رفتاری، بنیادهای اخلاقی لیبرالیسم را شکل می‌دهند.

نخستین اصل اخلاقی این است که هرکسی می‌تواند داور مصلحت و رفاه خویش باشد. این را «اصل خودمختاری» می‌نامیم. دوم آنکه منافع اشخاص گوناگون به لحاظ اخلاقی برابر تلقی می‌شود. هیچ شخص و هیچ طبقه‌ای از اشخاص نمی‌تواند مدعی شود که منافع او اصیل‌تر یا اخلاقی‌تر و یا والاتر از منافع اشخاص دیگر است. این را نیز «اصل برابری» می‌نامیم. اصل برابری دال بر آن است که منافع همه باید از یک منظر اجتماعی برابر مورد بررسی قرار گیرد و ارزش تمام نوع بشر در یک تراز است. سومین اصل اخلاقی آن است که هر کسی آزاد است تا نفع و گزینه خویش را دنبال کند تا جایی که به منافع مشروع شخص دیگر آسیب و زیان نرساند. استوارت میل از آن به «اصل ضرر» یاد می‌کند. (در فقه اسلام و حقوق ایران نیز قاعده‌ای داریم به نام «لاضرر» که بر اساس آن هیچ کس نمی‌تواند نیل به حقی را مستمسک ایراد زیان به دیگری قرار دهد.) این را نیز «اصل آزادی» بنامیم. چهارمین و واپسین اصل این است که هرکسی باید تبعات، آثار و نتایج اعمال خویش را در ازای دنبال کردن منافع شخصی‌اش تاب آورد. این اصل را نیز «اصل مسئولیت» می‌نامیم. در لیبرال- دموکراسی اصول چهارگانه یادشده هنگامی تقویت و حمایت می‌شوند که نظم اجتماعی و کارآیی اقتصادی توأمان فرا چنگ آمده باشد. انگاره‌ها و اصول یادشده را گروهی از روشنفکران قرن 17 و 18 اروپا نمایندگی کردند؛ اندیشمندانی که در سنت درخشان روشنگری، افشاگران تند دروغ و مدافعان سرسخت حقیقت بودند.

 

  • لیبرالیسم و ملت – دولت

از جان استوارت میل تا جان راولز، لیبرالیسم بر «ملت – دولت»، هم به لحاظ اخلاقی و هم به لحاظ هستی‌شناختی رجحان داشته است. حتی لیبرال‌هایی مانند کیملیکا که صاحب‌نظر در زمینه تکثر فرهنگی است، از این رویه مستثنی نیستند. آیا می‌توان گفت که لیبرالیسم نمی‌تواند به فراسوی ملت – دولت دست یابد؟ برخی معتقدند که پاسخ به لحاظ منطقی «نه» ولی به لحاظ تاریخی «آری» است. امکان پاسخ آری را می‌توان با مطالعه کتاب آمارتیا سن در باب هویت اثبات کرد. آمارتیا سن هیچ امتیاز اخلاقی یا هستی‌شناختی به ملت – دولت نمی‌دهد. البته این از دلبستگی اخلاقی او به لیبرالیسم ناشی نمی‌شود. این بیشتر ناشی از گرایش هستی‌شناختی او به «نا - ذات‌انگاری» است. این پرسش می‌تواند همچنان مفتوح بماند.

 

  • روشنفکران در دوران گذار

تجربه گذار به دموکراسی در اروپای شرقی می‌تواند نمونه جالبی برای بررسی نقش روشنفکران باشد. فارغ از نمونه مشخص یادشده، به طور کلی اقدام برای گذار به دموکراسی همواره با کار روشنفکری همراه و ملازم بوده‌است. همچنین، نیاز به گذار نیز از سیطره شرایط دهشت، نا امنی، فقدان آزادی و سرکوب پدید آمده‌است. هرچند در بسیاری از نمونه‌های متأخر نتوان به روشنفکرانی که برنامه گذار را هدایت کردند، عنوان لیبرال داد، اما به هر حال تمامی آنها دشمنان سرسخت گفتمان‌های توتالیتر و سرکوب‌گر بودند. فرار از سیطره کمونیسم در اروپای شرقی به مدد فعالیت‌های روشنفکرانی صورت گرفت که هرچند چپ هستند، اما پذیرفته‌اند که گفتمان ایمن امروز، گفتمان لیبرال – دموکراسی است که تا حد زیادی می‌تواند مانع از سلطه حاکمان سرکوب‌گر شود.

 

  • علنی کردن لیبرالیسم

«لیبرال» گاه به جای دشنام و انگ به کار می‌رود. در دوره‌های گوناگون، بسیاری از روشنفکران از لیبرالیسم تبری می‌جستند و البته معتقد بودند که هیچ لیبرالی نمی‌تواند روشنفکر باشد. همانگونه که در سطور بالا نیز آمد، روشنفکران ضد کمونیستی که سال‌ها علیه کمونیسم و توتالیتاریسم نوشتند و مبارزه کردند، همچنان ابا دارند که خود را لیبرال بنامند. هرچند متاسفانه عکس این نیز مصداق دارد و گاه جریان‌هایی تهی نیز شکل می‌گیرند که بدون درون‌مایه‌های کافی خود را به لیبرالیسم ضمیمه می‌کنند که بحث این گروه را باید در مجال دیگری پی گرفت. بحث این است که آشکار نمودن لیبرالیسم، به واسطه باور نادرستی که از روایت روشنفکران چپ در حافظه جمعی ما ریشه دوانده، کار آسانی برای بسیاری از روشنفکران لیبرال تلقی نمی‌شده و گاه مجبور می‌شدند خود را سوسیال- دموکرات‌های اصلاح‌طلب معرفی کنند. شرم در علنی کردن لیبرالیسم، یکی از مشکلات روشنفکران بوده که به نظر می‌رسد اگر این روشنفکران، بنیادهای اخلاقی لیبرالیسم و منطق درونی آن را فراموش نکنند، هرگز تردیدی در اعلام لیبرال بودنشان نخواهند کرد.

 

  • لیبرالیسم، محافظه‌کاری و روشنفکران

در برابر عقیده بالا برخی معتقدند که عدم ابزار آشکارگونه مرام لیبرالی در بسیاری از روشنفکران به ویژگی محافظه‌کارانه آنها باز می‌گردد. برخی دیگر اساسا سخن از افول روشنفکری می‌کنند. دوستی که در استرالیا اشتغال دارد، تعریف می‌کرد که روشنفکران آنجا از فرط «بی‌مسئلگی» حتی نمی‌توانند به انقراض حیوانات و آلودگی هوا نیز معترض شوند. البته مدعای این یادداشت به هر حال «پایان روشنفکری» نیست. راسل یاکوبی در کتاب «واپسین روشنفکران»، روشنفکران چپ را (در معنای نقد اخلاقی و اجتماعی) رو به افول می‌بیند. با فروپاشی کمونیسم، روشنفکرانی که «شر» را در مبنایی تئوریک و به مثابه غایت مقدر تاریخی، توجیه عقلانی می‌کردند، حداقل در بسیاری از کشورها و قاره‌ها ناپدید شدند. در کشورهایی که سیاست در آنها عقیم مانده، گفتمان‌هایی تهی از این دست، در قالب اعتراض به وضع اقتصادی و سیاسی موجود شکل می‌گیرد و بیشتر به گسترده شدن دامنه توتالیتاریسم و خودکامگی می‌انجامد. به هر حال اگر این وضعیت را پایان روشنفکری تلقی کنیم، به خطایی گرفتار آمده‌ایم که ناشی از عدم درک صحیح جابجایی سیاسی در روند اجتماعی است. در دهه‌های اخیر، کمیت و قدرت روشنفکران محافظه‌کار به طرز هنگفتی، افزایش یافته‌است و بسیاری از آنان در خلاف تصویر قراردادی و خارج از عرصه دانشگاهی رشد کرده‌اند. اما باید این را هم گفت که در کوله‌بار این روشنفکران، چیزی شبیه به «انقلاب اندیشه‌ها» وجود ندارد. اما به هر حال بسیاری از روشنفکران محافظه‌کار با اندیشه و تعقل خود زندگی می‌کنند و منتقدانی جدی در عرصه اجتماع قلمداد می‌شوند که فرهنگ و حیات اخلاقی را مورد واکاوی و نقد قرار می‌دهند. فرق آنها با روشنفکران چپ گذشته در این است که عموما این روشنفکران نهادهای اقتصادی را مورد حمله قرار نمی‌دهند و نیز مدافع مالکیت خصوصی، خصوصی‌سازی، آزادی انتخاب، سرمایه و انباشت آن هستند. در واقع این روشنفکران، بدون لحاظ کردن استانداردهای پیشین، روشنفکر محسوب می‌شوند.

افول روشنفکران چپ و طلوع روشنفکران لیبرال، سیاست اندیشه‌ها را نیز در گفتمان جهانی تحول بخشیده‌است. در سده اخیر، بحث اصلی، گفت‌وگو میان لیبرال‌ها و چپ‌ها بوده‌است. پرسش‌ها حول دعوای میان سوسیالیسم و سرمایه‌داری و نزاع انقلاب با اصلاح بوده‌است. حتی بحثی میان لیبرال‌ها وجود دارد که مشخصا به رابطه آنها با جریان چپ باز می‌گردد: آیا آنها ضد کمونیست بودند یا ضد ضد کمونیست؟ آیا آنها ایده سوسیالیست‌ها درباره برنامه‌ریزی اجتماعی و مالکیت عمومی را رد کردند یا پذیرفتند؟

علاوه بر این، روشنفکری لیبرال چشم‌اندازها و پرسش‌های تازه‌ای در قبال امنیت جهانی و رابطه آن با اقتصاد جهانی در افکنده‌اند. در حالی که همچنان نویسندگان چپ‌گرا از مخالفان سرسخت جهانی‌شدن محسوب می‌شوند و در کتاب‌های خود آن را عامل گسترش فقر و نابودی محیط زیست و مهاجرت انسان‌ها ارزیابی می‌کنند، گفتمان روشنفکری لیبرال، جهانی شدن را در مفهومی اخلاقی و عام به معنای حکومت اصولی جهانشمول در نظر می‌گیرد که بنیادهای آن بر آزادی، حقوق و کرامت انسانی استوار است. دعوای بین لیبرالیسم و چپ البته همچنان ادامه خواهد داشت.

 

  • فرهنگ عامه لیبرالیسم

بحث درباره فرهنگ معاصر ملازمه دارد با مقوله «بورژوازی» یا ارزش‌های سرمایه‌داری. یعنی توضیح یا نقد این فرهنگ، نیازمند بحث و بررسی مقولات یادشده می‌باشد. منتقدان چپ، «بورژوازی» یا «سرمایه‌داری» را مترادف با «لیبرالیسم» می‌دانند. حال آنکه چنین نیست. آنها می‌گویند تلویزیون و رسانه‌ها مروج فرهنگ مصرف و خادمان سرمایه‌داران هستند. اما نباید این نقد را به حساب لیبرالیسم گذاشت. لیبرالیسم مدافع مصرف‌گرایی و لاابالی‌گری فرهنگی و اجتماعی نیست. روشنفکری لیبرال، از آزادی و غنا بخشیدن به کیفیت زندگی دفاع می‌کند. معتقد است که باید کالاها و خدمات ارزشمند و سودمند به مردم ارایه کرد. اما روشنفکری ایدئولوژیک با شعارهایی که خود نیز بدان اعتقاد ندارد، به جنگ با کالایی‌شدن و شرکت‌های بزرگ و مک‌دونالد بر می‌خیزد و البته مشکل از آنجا رخ می‌دهد که برای مثال نگاه ابزاری به زن را دستاورد لیبرالیسم می‌داند و یا مک‌دونالد و کارخانه فلان و جاری شدن نفت فلان کمپانی در دریا را تقصیر لیبرالیسم می‌داند و این را آنقدر در باورهای عمومی نجوا می‌کند که فرهنگ عامه را فرهنگی سرمایه‌گریز و بدبین به ثروت و ثروتمندان بار آورد. اما روشنفکری لیبرال، مردم را دعوت به کارآفرینی، انباشت سرمایه، رقابت و ابتکار می‌کند تا رفاه داشته باشند و به واسطه این رفاه، بخشی از دل‌نگرانی‌های معاش را نداشته باشند و فراغت نسبی باعث شود که کتاب بخوانند، مسافرت کنند و با فرهنگ‌های دیگر تعامل داشته باشند، ورزش کنند و سلامت جسمی و روحی خویش را تأمین نمایند و به طور کلی انسانهایی متعادل بار بیایند.

در مجموع شاید بتوان چنین نتیجه‌گیری کرد که گفتمان چپ تنها پرچم‌دار روشنفکری نیست. بر خلاف باورهای تمامیت‌خواهانه گذشته، اکنون گفتمان لیبرالیسم روشنفکرانی در عرصه فرهنگ و زندگی روزمره ما دارد و البته با یک داوری ارزش‌گذارانه، این روشنفکران سهم بسیار بیشتری در پیشبرد دموکراسی و حقوق در جامعه ایفا می‌کنند. بیشتر روشنفکران چپ همچنان غرق در شعارهای نخ‌نما شده به امپریالیسم و سرمایه‌داری هستند و البته از میان اینان هم هستند کسانی که هر سال هزینه گزافی را متحمل می‌شوند تا به خیل معترضین به جهانی‌شدن در سوئیس بپیوندند. البته روشنفکری چپ قابل انکار نیست. گروهی از آنان مشغول ترجمه و توسعه زبان فکری و فلسفی هستند و کار ایشان می‌تواند به معنایی کار روشنفکری قلمداد شود. زیرا هم منتقد قدرت هستند و هم مولد نظام‌های معنایی جدیدتر. اما گروهی دیگر از چپ‌گرایان صرفا به غر زدن خو کرده‌اند. شاید ادعای گزافی نباشد اگر بگوییم در چند سال اخیر، پیشبرد نهادهای جامعه مدنی تا حد زیادی مدیون فعالیت‌های مدنی و کنش‌های فرهنگی روشنفکران لیبرال بوده‌است و البته این به معنای تصاحب تمام کنش‌های صورت گرفته نیست.


 
چهارشنبه 22 اس&