«با آنکه در صحبت اهل عصر، در مواردی معدود از کوره در میرفت و مخاطب معاند را در هم میکوفت و شتم میکرد، غالباً در سلوک با خلق ساده، فروتن، و شکیبا بود. شتم و طعنی که گهگاه میکرد و با سقطهای بلخی رایج در خراسان همراه بود میراث ناخجسته سالهای مدرسه و حشر و نشرش با فقیهان و طالب علمان «بحّاث» بود که با وجود رهایی و گریز از مدرسه چیزی از آن همچنان در خاطرش باقی مانده بود. غالباً در اینگونه صحبتها برای آنکه خود را به خشم و پرخاش ناچار نیابد از بحثوجر که شیمه اهل مدرسه بود تن میزد و سکوت پیش میگرفت، به یاران تعلیم میداد که آزادمرد از رنجاندن کس نمیرنجد و جوانمرد آن را که مستحق رنجاندن هم هست نمیرنجاند. در گذر از کویی، یک روز دو تن را در حال نزاع دید، یکی به دیگری پرخاش میکرد که اگر یکی به من گویی هزار بشنوی. مولانا روی به آن دیگری کرد و گفت: هرچه خواهی به من گوی که اگر هزار گویی یکی هم نشنوی». (زرینکوب؛ پلهپله تا ملاقات خدا: ص ۳۲۴)
یکی سنگ تفکر بر سینه میزند، دیگری سنگ ادب؛ و من سنگ افسوس بر سر میکوبم که روشنفکرم چنین است و ادیبم چنان.
* توضیح: متن نامه این دو را مخصوصا در وبلاگ نگذاشتم. اگر هنوز ندیدهاید میتوانید در روزنامههای اعتماد ملی و اندیشه نو بیابید.
اگر برهنه توانی شدن پیش آفتاب بهتر، که آن آفتاب سیاه نکند بل که سپید کند و اگر نه، باری جامه را سبکتر کن تا ذوق آفتاب را بینی. مدتی به ترشی خو کردهای باری، شیرینی را نیز بیازما. مولوی – فیه ما فیه
در خانقاه طاقت من ندارند، در مدرسه از بحث من دیوانه شوند؛ مردمان عاقل را چرا دیوانه باید کرد؟ با او امکان نبود گفتن، الا همبن که من صوفیم! نیستم، این خانقاه جای پاکان است که پروای خریدن و پختن ندارند. شمس تبریزی - مقالات